X
تبلیغات
رایتل
دعای عظم البلا
تاریخ : سه‌شنبه 22 آذر 1390 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : میلاد منصوربستانی
على بن خالد مى گوید: در مامراء با خبر شدم که مردى را با قید و بند از شام آورده و در اینجا زندانى کرده اند و مى گویند مدعى پیامبرى شده است .

على بن خالد مى گوید: در مامراء با خبر شدم که مردى را با قید و بند از شام آورده و در اینجا زندانى کرده اند و مى گویند مدعى پیامبرى شده است . به زندان مراجعه کردم و با زندان بانان مدارا و محبت نمودم تا مرا نزد او بردند، او را مردى با فهیم و خردمند یافتم ، پرسیدم : داستان تو چیست ؟

گفت : در شام در محلى که مى گویند سر مقدس سیدالشهداء حسین بن على علیه السلام را در آنجا نصب کرده بودند، عبادت مى کردم ، یک شب در حالى که به ذکر خدا مشغول بودم ناگهان شخصى را جلو خود دیدم که به من گفت : برخیز.

من در برخاستم و به همراه او چند قدمى پیمودم که دیدم در مسجد کوفه هستیم .از من پرسید: این مسجد را مى شناسى ؟

گفتم : آرى مسجد کوفه است .در آنجا نماز خواندیم و بیرون آمدیم . باز اندکى راه رفتیم ، دیدم در مسجد پیامبر (ص ) در مدینه هستیم .تربت پیامبر صلى الله علیه وآله را زیارت کردیم ، و در مسجد نماز خواندیم و بیرون آمدیم . اندکى دیگر راه پیمودیم که خود را در شام در جاى خود یافتم و آن شخص از نظر پنهان شد. از آنچه دیده بودم در تعجب و شگفتى ماندم ، تا یک سال گذشت و باز همان شخص را دیدم و همان مسافرت و ماجرا که سال پیش دیده بودم به همان شکل تکرار شد. اما این بار وقتى مى خواست از من جدا شود او را سوگند دادم که خود را معرفى کن لذا فرمود:

من ، محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابیطالب ، هستم .

این داستان را براى برخى نقل کردم ، و خبر آن به محمد بن عبدالملک زیات وزیر معتصم عباسى رسید، لذا فرمان داد تا مرا در قید و بند به اینجا آوردند و زندانى سازند و به دروغ شایع کردند که من ادعاى پیامبرى کرده ام .

على بن خالد مى گوید: به او گفتم : مى خواهى ماجراى تو را به زیارت بنویسم تا اگر از حقیقت ماجرا مطلع نیست مطلع شود؟

گفت : بنویس . داستان را به زیارت نوشتم و در پشت همان نامه من پاسخ داد: به او بگو از کسى که یک شبه او را از شام به کوفه و مدینه و مکه برده و بازگردانده است بخواهد تا از زندان نجات دهد؟

از این پاسخ اندوهگین شدم ، و فرداى آن روز به زندان رفتم تا پاسخ را به او بگویم و او را به صبر و شکیبائى توصیه نمایم . اما دیدم زندانبانان و پاسبانان و بسیارى دیگر ناراحت و مضطرب هستند. پرسیدم : چه شده است ؟

گفتند: مردى که ادعاى پیامبرى داشت ، دیشب از زیدان بیرون رفته و هر چه جستجو کردند اثرى از او به دست نیاوردند


منبع:کتاب داستانها و حکایتهاى مسجد
تالیف غلامرضا نیشابورى



  • خرید بک لینک
  • بلاگ اسکای