X
تبلیغات
رایتل
دعای عظم البلا
تاریخ : سه‌شنبه 22 آذر 1390 | 08:12 ب.ظ | نویسنده : میلاد منصوربستانی

دو همسایه ، که یکى مسلمان و دیگرى نصرانى بود، گاهى با هم راجع به اسلام سخن مى گفتند.مسلمان که مرد عابد و متدینى بود آن قدر اسلام توصیف و تعریف کرد که همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد، و قبول اسلام کرد.

دو همسایه ، که یکى مسلمان و دیگرى نصرانى بود، گاهى با هم راجع به اسلام سخن مى گفتند.مسلمان که مرد عابد و متدینى بود آن قدر اسلام توصیف و تعریف کرد که همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد، و قبول اسلام کرد.

شب فرا رسید، هنگام سحر بود که نصرانى تازه مسلمان دید در خانه اش را مى کوبند ، متحیر و نگران پرسید:

کیستى ؟ از پشت در صدا بلند شد: من فلان شخصم و خودش را معرفى کرد، همان همسایه مسلمان بود که به دست او به اسلام تشرف حاصل کرده بود!

در این وقت شب چه کار دارى ؟ زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که برویم مسجد براى نماز.

تازه مسلمان براى اولین بار در عمر خویش وضو گرفت ، و به دنبال رفیقش ‍ مسلمانش روانه مسجد شد.هنوز تا طلوع صبح خیلى مانده بود.

موقع نافله شب بود، آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید.نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند که هوا کاملا روشن شد.تازه مسلمان حرکت کرد که برود به منزلش ، رفیقش گفت : کجا مى روى ؟ گفت : مى خواهى برگردم به خانه ام ، فریضه صبح را که خواندیم دیگر کارى نداریم .

مدت کمى صبر کن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع کند.

گفت : بسیار خوب .

تازه مسلمان نشست و آن قدر ذکر خدا کرد تا خورشید دمید.برخاست که بروم ، رفیق مسلمانش ، قرآنى به او داد و گفت : فعلا مشغول تلاوت قرآنى باش تا خورشید بالا بیاید، و من توصیه مى کنم که امروز نیت روزه کن ، نمى دانى روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد؟

کم کم نزدیک ظهر شد.گفت : صبر کن چیزى به ظهر نمانده ، نماز ظهر را در مسجد بخوان .

نماز ظهر خوانده شد.به او گفت : صبر کن طولى نمى کشد که وقت فضیلت نماز عصر مى رسد، آن را هم در وقت فضیلت نماز عصر مى رسد، آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم .

بعد از خواندن نماز گفت : چیزى از روز نمانده او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید، گفت : یک نماز بیشتر باقى نمانده و آن عشاء است

صبر کرد تا در حدود یک ساعت از شب گذشته ، وقت ، نماز عشاء (وقت فضیلت ) رسید و نماز عشاء را هم خواندند، تازه مسلمان حرکت کرد و رفت .

شب دوم هنگام سحر بود که باز صداى در را شنید که مى کوبند پرسید:

کیست ؟

گفت : من فلان شخص همسایه ات هستم ، زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که به اتفاق به مسجد برویم .

من همان دیشب که از مسجد برگشتم ، از این دین استعفا دادم . برو بک آدم بیکارترى پیدا کن که کارى نداشته باشد، و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند، من آدمى فقیر و عیالمندم ، باید دنبال کار و کسب روزى بروم  بفرمائید!؟ آیا دین ما چنین از ما خواسته که تبلیغ کنیم یا از ما خواسته که با واقعیت و حقائق ، دین را تبلیغ کنیم .

و دیگر اینکه تمام عزیزان باید متوجه شوند که کاملترین و بهترین و جامع ترین دین درانى دنیا، دین مبین اسلام است که ما را هم به عبادت و نماز فراخوانده ، و از طرفى هم به کار و تلاش و کسب حلال .


منبع:کتاب داستانها و حکایتهاى مسجد
تالیف غلامرضا نیشابورى



  • خرید بک لینک
  • بلاگ اسکای